سه‌شنبه، بهمن ۲۰

ترس پرواز

مدت هاست که منتظرم
منتظرم که بیایی
مدت هاست که مشغول مردنم
شاید صدایم کرده باشی
اما من مشغول مردنم بوده ام
مدت هاست که میخواهم بنویسم
بنویسم که آزاد شوم
بنویسم که بفهمند که باید رهایم کنند
که بدانند هرگز جز آنچه میخواهم نخواهم بود
بگویم که با من از دوست نگویید
که با من از انتظار نگویید
مدت هاست که تکرار میشوم
مدت هاست که با تکرار فراموش میشوم
برای خود مینویسم
و هرگز نمی خوانمش
میگویم
آوازی میخوانم
مینویسم روی دیواری که هرگز دیده نشود
و میگذرم
و میگریزم
میدانم و می پرسم: برای چه؟و نمیدانم برای که؟
پرواز میکنم
اوج میگیرم
میبینم
بیدار میشوم
همه چیز در رویاها خلاصه میشود
و وحشتم از روزیست
که نتوانم حتا خیال کنم
به کلاغ ها فکر میکنم
آیا پرواز میکنند به امید اینکه روزی نتوانند پرواز کنند؟یا به این امید که تا ابد معلق بمانند؟
اما نه
کلاغ ها پرواز میکنند
پرستو ها مهاجر میشوند
کرم ها پروانه میشوند
من خیال میکنم
چون ما نمیتوانیم جز این باشیم
و این یک شعر نیست، یک خیال است
یک خیال در گوشی

چهارشنبه، دی ۹

بعد از صد سال...


لذت ميبرم
از ترانه گنجشك ها، از پريدن هاشان
لبخند ميزنم به نسيم سرد و قدرتمند زمستاني
از رهگذران ميپرسم
كجاست كه اين گونه بي صبر شده ايد؟
توقف زمان
پايان چرخش باد در برگ ها
لحظه اي همه ايستاد
و من زنده شدم
همه ايستاد
و من جوانه زدم
عقربه حركت كرد، به عقب
و من رشد كردم
ريشه زدم
و زمان ايستاد
خنديدم به جوانه زدن
به از نو شكفتن
از تجربه تولد
خنديدم
خنديم و از رهگذران پرسيدم
به ياد دارند جوانه زدن و سبز شدن را؟
باد در گوشم پاسخ داد و رفت
ايستادم.


با تشكر از زحمات و مهر بي دريغ تين جان! :دي

پنجشنبه، آبان ۷

؟?

گفتم عاشق نیستم
گفتم از دوست داشتن نمیدانم
اما آشیانه متروک مردم چشمانش
آن لانه سرد خموش
آنجا که شاید زمانی نه چندان دور
خانه پروانه دیگری بوده
پروانه ای حقیقتا زیبا و عاشق
نه همچون من خاکی و سرگردان
به یادم آورد
باید عاشق شد
باید دوست داشت

لب ان حوض ژرف
لب ان حوض طلایی
نشستم
و به نوای آن گلی گوش سپردم که میان صدها زیبا
به کناری رفته
چشمانش
از ترنم باران توازن بخش هنگام سحر
اشک آلود بود
فریاد میزد((آی مردم، مردم، مردم
من اینجا هستم!مرا بنگرید
قطره آبی از سر انگشتان زیباتان بر صورت غمبارم رها کنید))
زمانی دیگر
او صدایش را به زنبوری فروخت
تا شاید
همچون دیگر گلها
لذت چرخیدن زنبور به دورش را حس کند
پس از آن زمزمه کرد((آی مردم، مردم، مردم
پس مرا بچینید!
آری
به مرگ راضی ام
تنها توجهی لازم است))
اما صدایی از گوشه تاریک باغ برنخواست
او زمزمه کرد
اما گوش مردمان خاکستری
فریادها را شنید

پنجشنبه، مهر ۲۳

...

من واقعا نمیدونم با این همه بازدید کننده از وبلاگ عزیزم چی کار کنم....[کنایه]

سه‌شنبه، مهر ۲۱

خیال سبز

دلم برای جایی تنگ است
جایی که در آن پروانه ها ترس را فراموش کرده اند
جایی که درختان در آن به نزاع باهم برمیخیزند
آنجا که قلبم مدت ها پیش بدانجا گریخت
همانجا که همه چیز طلایی و مطبوع است
آنجا که آب هنوز پاک است
در آنجا
برای من
زندگی هست
آزادی هست
انجایی که مرزی بین واقعیت و خیال وجود ندارد
آنجایی که اگر از قله به هوای پرواز دل بکنی،
زنده خواهی ماند.
شقایق ها در سرزمین من استوارند
محکم و جسور
آنها را از باد هراسی نیست!
جایی که هم نوعان من در آن سرگردان خواهند شد
آنها ابدیت را فراموش کرده اند
آنها که زمان را ساختند
چیزی که در سرزمین من جایی ندارد
ایا میتوانم به آنجا بازگردم؟
جایی که دوستان یکدیگر را بخاطر می آورند؟
همانجا که پیرترین سنجاقک ها زندگی میکنند
و کلاغ های مهاجر!
دلم برای کسی تنگ است
آن که نمیدانم کیست
آن که نمیدانم کجاست
همان که سردترین سکوت را به من هدیه کرد
او
مرا فراموش نخواهد کرد
در مقابلش ایستاده ام
اما مرا نمیبیند
در مقابلم ایستاده است
اما کور کورانه
همچون نابینایی که عصایش را گم کرده
بدنبالش میگردم
بدنبال حقیقت

شنبه، مهر ۱۸

لالایی ها، افسانه ها و دروغ ها

لالایی ها، افسانه ها و دروغ ها و دروغ ها
لالایی ها، افسانه ها و دروغ ها
من برای شما آوازی می خوانم و سپس دور می شوم
با لالایی ها، افسانه ها و دروغ هایم
ممکن است شما را شگفت زده کنم،
ممکن است کاری کنم که شما لبخند بزنید
ممکن است اشک به چشمانتان بیاورم
اما وقتی ناپدید شوم،
شما آرزو می کنید که کاش باز اینجا بودم
با لالایی ها، افسانه ها و دروغ های بیشتر...
چون من شما را به جاهایی می برم که پیش از این هرگز آنجا نبوده اید
با لالایی ها، افسانه ها و دروغ هایم...
شل سیلور استاین

جمعه، مهر ۱۷

متخصص

تخصصم
در نوشتن شعر است
شعر های بی روح و نچسب
بی وزن و بی قافیه
بی آهنگ و بی پیام
حتی
بی ربط و بی منظور
کیست که بتواند
این همه عدم را
یکجا جمع کند؟!